|
واقعا دوستت دارم + نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386 14:23 توسط حامد |
دلم گرفته...!
سرم را بین دستهایم گرفته ام.گیج شده ام.خسته و بی رمق گوشه ای افتاده ام.دیشب تا نیمه های شب به عکس تو خیره شده بودم.برای هزارمین بار دست نوشته هایت را خواندم گریه کردم.عکست را هزار بار بوسیدم و روی چشمهایم گذاشتم.من با تو حرف میزدم،از تو میپرسیدم چرا؟ولی تو فقط نگاهم میکردی.ساکت و آرام نگاهم میکردی و هیچ نمیگفتی. + نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 11:18 توسط حامد |
پر پرواز...!
دوباره دلم واسه غربت چشمات تنگه... دوباره ایت دل دیونه واست دل تنگه... وقت از تو خوندن ستارهی ترانهام... اسم تو برای من قشنگترین آهنگه... بی تو یک پرندهی اسیر بی پروازم... با تو اما می رسم به قله ی آوازم... اگه تا آخر این ترانه با من باشی... واسه تو سقفی از آهنگ و صدا می سازم... با یه چشمک دوباره منو زنده کن ستاره... نزار از نفس بیوفتم توی تنها راه چاره... آی ستاره آی ستازه بی تو شب نوری نداره... این ترانه تا همیشه تو رو یاده من می یاره... توی که عشقمو از نگاه من می خونی... توی که تو تپش ترانهام مهمونی... توی که همنفس همیشه ی آوازی... توی که آخر قصه ی منو می دونی... اگه کوچه ی صدام یه کوچه ی باریکه... اگه خونم بی چراغه چشمه تو تاریکه... می دونم آخر قصه می رسی به داد من... لحظه ی یکی شدن تو آینه ها نزدیکه... + نوشته شده در جمعه دوازدهم بهمن 1386 12:59 توسط حامد |
گـر فاصله ای هست میان من و تو بردار به لبخندی بردار به پیغامی
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386 11:57 توسط حامد |
به عشق تو می نویسم
اگر لذت ترک لذت بدانی دگر شهوت نفس لذت نخوانی از سینه تنگم دل دیوانه گریزد دیوانه عجب نیست که از خانه گریزد عاشقی پیداست از زاری دل نیست بیماری چو بیماری دل روزاحباب تو نورانی الی یوم الحساب روز اعدای تو ظلمانی الی یوم القیام دیوانه کرد ارزوی وصل او مرا از سر برون نمی رود این ارزو مرا گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید انکه عاشقانه خندید خنده های منو دزدید پشت پلک مهربونی خواب یک توطئه میدید تو را می بینم و میلم زیادت می شود هردم تو را می بینم و دردم زیادت می شود دردم هر کسی هم نفسم شد دست اخر قفسم شد منه ساده بخیالم که همه کارو کسم شد نیازارم ز خود هرگز دلی را که می ترسم در ان جای تو باشد گر بی خبر امدیم به کوی تو دور نیست فرصت نیافتیم که خود را خبر کنیم گرچه می دانم نمی اید ولی هردم ز شوق سوی در می ایم و هر سو نگاهی می کنم از سوز محبت چه خبر اهل هوس را این اتش عشق است نسوزد همه کس را اورم پیش تو از شوق پیام دگران گویمت تا سخن خویش به نام دگران من بخال لبت ای دوست گرفتار شدم چشم بیمار تو را دیدم و بیمار شدم گاه گاهی به من از مهر پیامی بفرست فارغ از حال خود و جان و جهانم مگذار غمی خواهم که غمخوارم تو باشی دلی خواهم که دل ازارم تو باشی گر نرخ بوسه را لب جانان به جان کند حاشا که مشتری سر مویی زیان کند گر هیچ مرا در دل تو جاست بگو گر هست بگو نیست بگو راست بگو صبر در جور و جفای تو غلط بود غلط تکیه بر عهد و وفای تو غلط بود غلط گرچه هر لحظه زبیداد تو خونین جگرم هم بجان تو که از جان به تو مشتاق ترم غیر از غم عشق تو ندارم غم دیگر شادم که جز این نیست مرا همدم دیگر دل که اشفته روی تو نباشد دل نیست انکه دیوانه خال تو نشد عاقل نیست زدرد عشق تو با کس حکایتی که نکردم چرا جفای تو کم شد؟ شکایتی که نکردم تو کیستی که این گونه بی تو بی تابم شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم بشنو از نی چون حکایت می کند از جدایی ها شکایت می کند + نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم دی 1386 16:3 توسط حامد |
|
| ||||||